حكيم ابوالقاسم فردوسى

309

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

همه سر سوى رزم توران نهند * همه شادمانى و سوران نهند نهادند سر پيش او بر زمين * همه يك بيك خواندند آفرين كه ما بندگانيم و شاهى تراست * در گاو تا برج ماهى تراست [ گنجها بخشيدن خسرو ، پهلوانان را ] بجايى كه بودند ز اسپان يله * بلشكرگه آورد يك سر گله بفرمود كان كو كمند افگنست * برزم اندرون گرد و رويين تنست بپيش فسيله كمند افگنند * سر بادپايان ببند افگنند در گنج دينار بگشاد و گفت * كه گنج از بزرگان نشايد نهفت گه بخشش و كينهء شهريار * شود گنج دينار بر چشم خوار بمردان همى گنج و تخت آوريم * بخورشيد بار درخت آوريم چرا برد بايد غم روزگار * كه گنج از پى مردم آيد به كار بزرگان ايران از انجمن * نشسته بپيشش همه تن بتن بياورد صد جامه ديباى روم * همه پيكر از گوهر و زرّ بوم هم از خزّ و منسوج و هم پرنيان * يكى جام پر گوهر اندر ميان نهادند پيش سر افراز شاه * چنين گفت شاه جهان با سپاه كه اينت بهاى سر بىبها * پلاشان دژخيم نرّ اژدها كجا پهلوان خواند افراسياب * ببيدارى او شود سير خواب سر و تيغ و اسپش بيارد چو گرد * بلشكرگه ما بروز نبرد سبك بيژن گيو بر پاى جست * ميان كشتن اژدها را ببست همه جامه برداشت وان جام زر * بجام اندرون نيز چندى گهر بسى آفرين كرد بر شهريار * كه خرم بدى تا بود روزگار و زانجا بيامد بجاى نشست * گرفته چنان جام گوهر بدست بگنجور فرمود پس شهريار * كه آرد دو صد جامهء زرنگار صد از خزّ و ديبا و صد پرنيان * دو گلرخ بزنّار بسته ميان چنين گفت كين هديه آن را دهم * و زان پس به دو نيز ديگر دهم كه تاج تژاو آورد پيش من * و گر پيش اين نامدار انجمن كه افراسيابش بسر بر نهاد * ورا خواند بيدار و فرّخ نژاد همان بيژن گيو بر جست زود * كجا بود در جنگ بر سان دود بزد دست و آن هديها بر گرفت * ازو ماند آن انجمن در شگفت بسى آفرين كرد و بنشست شاد * كه گيتى بكى خسرو آباد باد بفرمود تا با كمر ده غلام * ده اسپ گزيده بزرّين ستام ز پوشيده رويان ده آراسته * بياورد موبد چنين خواسته چنين گفت بيدار شاه رمه * كه اسپان و اين خوبرويان همه كسى را كه چون سر بپيچد تژاو * سزد گر ندارد دل شير گاو پرستنده‌اى دارد او روز جنگ * كز آواز او رام گردد پلنگ برخ چون بهار و به بالا چو سرو * ميانش چو غرو و برفتن تذرو يكى ماهرويست نام اسپنوى * سمن پيكر و دلبر و مشك بوى نبايد زدن چون بيابدش تيغ * كه از تيغ باشد چنان رخ دريغ